فصل چهارم
گناه موسي : استفاده از خشم خدايي در طريقي غير خدايي
از خشم  گرفتن بالاي منبر بر حذر باشيد ! چند سال پيش جواني مسيحي را مي شناختم كه به همراه گروه پرستشي كليساي محلي اش ساز مي نواخت .

او احتمالا مسيحي خيلي بالغي نبود و در زندگيش نكاتي وجود داشت كه لازم بود عوض شوند .
روزي در ميانه جلسه كليسايي ، شبان در لحظه اي كه خشم او را فرو گرفته بود- كه شايد حتي خشمي درست و بجا بوده باشد – جلسه را متوقف مي كند و به اين شخص مي گويد كه چون گناه كرده و عصيان ورزيده ، بايد همين حالا سازش را زمين بگذارد و از صحنه پائين بيايد . البته آن جوان صحنه را ترك گفت و به آرامي از گوشه اي بيرون خزيد . چنان شخصيت او در حضور جمع خورد شده بود كه كليسا را رها كرد و ديگر هرگز به آن بازنگشت . او يكراست به آغوش دنيا رفت، چون نتوانست چنين نحوه ابراز خشم « خدايي» را بربتابد .

اين مرد سالها از عمر خود را در دنيا تلف كرد و دست به كارهاي تاسف باري زد . اما خدا را شكر كه پايان داستان خوش است . سرانجام به دامان خداوند بازگشت و البته در كليسايي ديگر شروع به رفت وآمد كرد و عضو شد . با اين حال هزاران نفر هستند كه داستانشان پايان خوشي ندارند . خيلي ها هستند كه در خانه خدا مورد آزار و رنجش روحاني قرار گرفته اند و قلبشان جريحه دار شده .



خيلي از مسيحيان خيرخواه و خوش نيت هستند كه تندخو، عصبي و به طرز خطرناكي در زندگي شخصي خود جان به لب آمده هستند. اين جان به لب آمدگي در مواقعي مي تواند پيامدهاي وحشتناكي در پي داشته باشد. موسي نمونه خوبي از اين پيامدهاي وحشتناك است . او مردي عصبي و تندمزاج بود . يكبار وقتي از كوره در رفت ، در اوج خشم يك مصري را كشت و سپس از سرزمين زادگاه خود گريخت و در غربت سالهاي بسياري را گذرانيد . او به خاطر اخلاق تندخو بهاي گزافي پرداخت ، با اين حال همين انسان به حليم ترين مرد خدا تبديل گرديد .



زندگي او نمونه اي از زندگي انسان نه چندان دينداري كه در نهايت تغييرات عميقي را تجربه كرد . او به ما اميد مي دهد . خدا مي تواند چنان طبيعت پرخاشگر و ستيزه جوي ما را عوض كند كه تبديل به آدمهاي خويشتندار و مفيد شويم.



كساني هستند كه در زندگيشان مسح ويژه اي از خدا گرفته اند ، ولي خويشتندار نيستند و نمي توانند بر خشم خود لگام بزنند . خدمت اينگونه افراد براي مدتي خوب پيش مي رود ، ولي در غالب اوقات خانواده و خدماتشان در انتها دچار فاجعه خواهد گشت. مادامي كه هم در خانه و هم در خدمت واجد شخصيت نگرديم ، توفيق يافتن در زندگي برايمان بسيار مشكل خواهد بود .





غضب موسي



خدا موسي را از لحظه  تولد براي اهداف خويش جدا كرده بود و مقدر ساخته بود كه رهبر بزرگ قوم اسرائيل شود و او هم در رهايي قوم از بند اسارت ايشان را رهبري نمود . با اين حال حتي حليم ترين مرد روي زمين هم گاهي مي تواند دچار لغزش شود و در دام خشم نابجا بيفتد كه حاصلش پيامدهايي بسيار جدي است . موسي رهاننده اي بزرگ بود ، ولي نتوانست در راس قومش وارد سرزمين موعود شود ، به دليل آنكه خشمگين شد . كتاب مقدس چنين مي گويد :



و براي جماعت آب نبود . پس بر موسي وهارون جمع شدند و قوم با موسي منازعت كرده گفتند : « كاش كه مي مرديم وقتي كه برادران ما در حضور خدامند مردند !  و چرا جماعت خداوند را به اين بيابان آورديد تا ما و بهايم ما ، در اينجا بميريم ؟  و ما را از مصر چرا برآورديد تا ما را به جاي بد بياوريد كه جاي زراعت و انجير و مو و انار نيست ؟ و آب هم نيست كه بنوشيم .»  و موسي و هارون از حضور جماعت نزد در خيمه اجتماع آمدند و به روي خود در افتادند ، و  جلال خداوند بر ايشان ظاهر شد . ( اعداد 20 : 2-6 )





اخيرا در روزنامه اي داستان پدري را خواندم كه با مربي هاكي پسرش درگير شده و او را تا حد مرگ كتك زده بود، آنهم به اين علت كه او با درخواست توقف بازي موافقت نكرده بود . اين داستان يكبار ديگر توجه ما را به سوي خشونت در ورزش جلب مي كند . اين حادثه غم انگيز نشانگر ميزان فاجعه اي است كه ممكن است از عدم خويشتن داري ناشي شود .



خيلي از آدمها به سرعت از مرحله هيجان گذر كرده وارد مرحله خشم و عصبانيت مي شوند . آمريكاي لاتين به كرات شاهد چنين صحنه هاي خشن و وحشيانه اي بوده كه در حين رقابتهاي قوتبال برپا شده و غليان احساسات منجر به مرگ بسياري گرديده است .



خشم شديد و جان به لب آمدگي مفرط مي تواند پيامدهاي هولناكي در پي داشته باشد . داشتن تسلط بر عواطف و احساسات و شخصيت براي هر كس داراي اهميت مي باشد – به ويژه براي مسيحياني كه          مي كوشند در شبيه شدن به مسيح پيشرفت نمايند . درغالب اوقات غليان خشم، خود ما را هم  غافلگير مي كند. يادم هست زماني كه درعنفوان جواني در دبيرستاني در آرژانتين تحصيل مي كردم ، خيال مي كردم مسيحي بسيار خوبي هستم. اما خوب يادم هست هر بار كه مي خواستم با صف وارد كلاسهايمان شويم و از پشت سر مرا هل مي دادند ، از فرط خشم ديوانه مي شدم . در مدارس آرژانتين رسم بر اين است كه صبح بچه ها  را به صف مي كنند و با صف راهي كلاسها مي نمايند . اغلب بچه هايي كه پشت سر من ايستاده بودند از پشت فشار مي آوردند و هل مي دادند و اين باعث ناراحتي من مي شد . بارها به خودم مي گفتم : « من عصباني نخواهم شد؛ من عصباني ... »  ولي هنوز اين جمله را براي سومين بار در دلم تكرار نكرده بودم كه از فرط عصبانيت منفجر مي شدم و با فرد پشت سرم دعوا مي كردم ! او تنها اندكي مرا اذيت كرده بود و من به حد انفجار مي رسيدم !



خشونت و مردانگي

وقتي جوانتر بودم ، خشم را به عنوان بخشي از خصلت مردانگي خود پذيرفته بودم . در آمريكاي لاتين خيلي صحبت از ماچو  (    macho )  به معني مردي و مردانگي  - مي شود و گاهي ما دو مفهوم خشونت را با مردانگي درهم مي آميزيم . برخي از مردان آمريكاي لاتين واقعا فكر مي كنند كه خشن بودن يكجور فضيلت است ! آنها تصور مي كنند هر چه بيشتر و زودتر عصباني شوند ، «  اقتدارشان » شان بيشتر است و قوي تر و دليرتر هستند به همين خاطر است كه كتك زدن زنان در بعضي از كشورهاي آمريكاي لاتين معضلي عمومي است .



اما چند سالي كه گذشت متوجه شدم كه من هم با مشكل عصبانيت دست به گريبانم. حتي در مواقعي كه نهايت سعيم را براي كنترل خشم خود به كار مي بردم ، باز گاهي از دستم در مي رفت و عصباني مي شدم . دانستن اين حقيقت كه انسان نمي تواند براخلاق و اعصاب خود تسلط كامل داشته باشد ، به او نوعي عدم امنيت مي دهد . اصلا نمي تواند مطمئن باشد كه بار بعد چه واكنشي از خود نشان خواهد داد .



زماني كه در آرژانتين بودم هر وقت عصباني مي شدم براي خالي كردن خشمم با مشت به در مي كوفتم ، البته گاهي و نه هميشه. اين كار هيچ نتيجه اي در برنداشت . وقتي به آمريكا آمدم ، باز موردي پيش آمد كه از فرط عصبانيت به در كوبيدم ، ولي اين بار در سوراخ شد . در اينجا درهاي ارزان قيمتي مي سازند كه ظاهري محكم دارد ولي در واقع به ضخامت و استقامت كاغذ مي باشند .



قدمي به عقب برداشتم و نگاهي به در انداختم. باورم نمي شد كه مشت من مي تواند چنين خسارتي به بار آورد . آن موقع بود كه دريافتم بايد يك جاي كار ايراد دالشته باشد. شايد اين « خشم ماچو » گونه، اصلا فضيلتي نباشد . زبانه كشيدن شعله خشم چيزي بود كه من قادر به مهار كردنش نبودم . تا آن زمان براي غلبه كردن بر عصبانيتم بارها دعا كرده بودم. بارهامجبور شده بودم با ميل به تند خويي سخت دست و پنجه نرم كنم. شايد خيلي از شما خوانندگان گرامي با اين مشكل مواجهيد كه خيلي مستعد عصباني شدن هستيد . اين مشكل بهاي گزافي در پي خواهد داشت مگر آنكه آن را به حضور خداوند بياوريد و بگذاريد خدا معجزه اش را در زندگيتان انجام دهد .



از خشم تا نافرماني



وقتي نوجوان بودم ، داستان موسي را مي خواندم كه با عصا به صخره زد  تا آب جاري شود و بعد خدا به او فرمود كه به سبب نافرماني اش نمي تواند وارد سرزمين موعود شود . آن موقع نمي توانستم داستان را هضم كنم . فكر مي كردم اين داستان براي  هميشه يك راز باقي خواهد ماند . چگونه خدا توانست نسبت به مردي پارسا و محترم مثل موسي ، اينقدر خشك و انعطاف ناپذير برخورد كند ؟  موسي سالها وفادارانه از خدا پيروي كرده بود . چرا بايد خدا موسي را به خاطر كمي عصبانيت آنقدر شديد تنبيه كند ؟  از همه اينها گذشته ، او كه كاري نكرده بود ؛  فقط با عصا به صخره زده بود ، همانطور كه من مشت به در مي كوبيدم !



شرح ماجرا را از آنجايي دنبال مي كنيم كه موسي به شكايتهاي مردم واكنش نشان داد :



و خداوند موسي را خطاب كرده ، گفت : « عصا را بگير وتو و برادرت هارون جماعت را جمع كرده ، در نظر ايشان به اين صخره بگوييد كه آب خود را بدهد، پس آب را براي ايشان از صخره بيرون آورده ، جماعت و بهايم ايشان را خواهي نوشانيد »  پس موسي عصا را از حضورخداوند چنانكه او فرموده بود ، گرفت و موسي و هارون ، جماعت را پيش صخره جمع كردند ، و به ايشان گفت : « اي مفسدان بشنويد ، آيا از اين صخره آب براي شما بيرون آوريم ؟ »  و موسي دست خد را بلند كرده ، صخره را دو مرتبه با عصاي خود زد و آب بسيار بيرون آمد كه جماعت و بهايم ايشان نوشيدند . و خداوند به موسي و هارون گفت : « چونكه مرا تصديق ننموديد تا مرا در نظر بني اسرائيل تقديس نمائيد ، لهذا شما اين جماعت را به زميني كه به ايشان داده ام داخل نخواهيد ساخت .» ( اعداد 20 : 7 – 12 )



امروز معناي واكنش خدا را نسبت به عمل نافرماني موسي مي فهمم . اكنون مي دانم كه خشم كنترل نشده ابراز بي حرمتي به خداست . خشم نشانه بي اعتمادي است . موج غضب در واقع برافروخته شدن زبانه هاي نافرماني است . وقتي از روي خشم انساني عمل مي كنيم ، به ديگران نشان مي دهيم كه به خودمان اعتماد داريم  نه خدا .



در آيات بالا موسي را مي بينيم كه جانش  به لب رسيد و از فرط عصبانيت نااطاعتي كرد . به سبب نااطاعتي اش به او گفته شد كه به سرزمين موعود وارد نخواهد شد . توجه داشته باشيد كه در هر صورت معجزه بيرون جهيدن آب از صخره اتفاق افتاد . وقوع معجزات لزوما نشانه تقدس نيست . ممكن است شخصيت ما از اراده خدا دور باشد ولي چون به آنچه خدا گفته كه انجام خواهد داد ايمان داريم ، وقوع معجزه را هم شاهد باشيم .



براي موسي هيچ مجازاتي بالاتر از اين نبود كه از ورود به سرزميني كه چهل سال آرزوي ديدارش را داشت و به خاطرش در بيابان سرگرداني كشيده بود ، منع شود . خدا از سر رحمت خود موسي را دچار نابودي ابدي نكرد ، بلكه اين خود موسي بود كه آخرين منزل سفر خويش را خراب نمود . وي بخش عمده اي – تقريبا چهل سال – از عمرش را در روياي روزي گذرانده بو كه از رودخانه خواهد گذشت و پا به سرزمين موعود خواهد گذارد . او سالهاي واپسين عمر خود را با وعده رسيدن به وعده خدا سپري كرده بود .



موسي در نتيجه نافرماني خود تنها اجازه يافت از دور و از بالاي كوه نمايي از سرزمين موعود را مشاده كند . او هرگز نتوانست پا به سرزمين موعود گذارد و همه اينها فقط به خاطر عصبانيت !



اما خبر دلگرم كننده براي ما اينكه موسي مردي حليم و نمونه اي خوب براي همه ما شد . اما نبايد هرگز اين گناه او را فراموش كنيم .  او حق داشت عصباني شود ، ولي حق نداشت بدون كنترل خشم از خود واكنش نشان دهد . او از خشم خدايي ، به شيوده اي غير خدايي استفاده كرد .



همواره واكنش هاي مغاير با معيارهاي الهي ، خادمان خدا را وسوسه مي كنند . كساني كه در زمينه هاي ديگر  پيش خدا از موقعيت خوبي برخوردارند ، ممكن است از جنبه تسلط نداشتن بر اعصاب خود دچار لغزش شوند . در واقع  گاهي مردم فكر مي كنند چون از موقعيت و اقتدار برخوردارند ، حق دارند عصباني شوند . ولي خدا رهبراني مي خواهد كه فروتن باشند .



سرخوردگي انباشته شده

موسي با مشكل سرخوردگي انباشته شده درست به گريبان بود . اين اولين باري نبود كه بني اسرائيل لب به غرغر و شكايت گشوده بودند . موارد مشابه بسياري قبلا اتفاق افتاده بود . ظاهرا، پيشتر هر بار كه چنين اتفاقي مي افتاد ، گله و شكايت آنها چندان تاثيري بر موسي نمي گذاشت . اما وقتي تعداد شكايات بالا رفت ديگر كاسه صبر موسي لبريز شد و جانش به لبش رسيد . آيا شما هم در وضعيتي قرار داريد كه نمي دانيد تا چه مدتي ديگر دوام خواهيد آورد ؟ آيا فشارهاي مردم ، غرغرها ، گلايه ها، انتقادها يا مخالفتهاي آنان وضع دروني شما را به اندازه اي وخيم كرده كه از خشم در شرف انفجار هستيد ؟ در اين صورت مواظب باشيد كه از خشمتان در جهتي غير خدايي استفاده نكنيد ، چرا كه سبب بي حرمت شدن خدا مي گردد.

وقتي در شرايطي كه با آن روبرو هستيد ، تسلط خود را بر اعصاب خويش از دست مي دهيد ، مثل اين است كه بگوييد : « خداوندا ، تا اينجاي كار به تو توكل كردم ، اما اين ديگر خيلي زياد است . از حالا به بعد با روش خودم با قضيه برخورد خواهم كرد . از قرار معلوم تو براي مشكل من هيچ جوابي نداري .»



ما در خانواده مان با موضوع عصبانيت سرو كار داريم . من  سه پسر نه و يازده  و سيزده ساله دارم . ديده ام كه عنصر عصبانيت در وجود آنها با چه تواني كار مي كند . من در دعا گفته ام : « خداوند ، نگذار خشم و عصبانيت سالهاي گذشته من به بچه هايم به ارث برسد .» اما ميل به تسليم شدن به خشم نامقدس را   مي توان در وجود آنها ديد .



ميل به زود از كوره در رفتن مي تواند در هر يك از ما آدمها ، اعم از جوان ، خردسال ، بالغ يا سالمند و يا حتي درخادماني كه در سمت رهبري كليسا هستند ، وجود داشته باشد . ولي شيوع يك خصلت دليل بر به حق بودن آن نيست . در غالب اوقات از كوره در رفتن  ويا اصطلاحا از عصبانيت تركيدن ، نتيجه دردي دروني است . پيش از آنكه هر فرد از كوره در برود و كنترل خود را بر اعصابش از دست بدهد، حتما بايد آن پشت دنبال عامل تحريك عصبانيت گشت. حتما چيزي باعث آزار و اذيت آن شخص شده و او آن رنجش يا عصبانيت را در دل خودنگه داشته . كم كم فرد به نقطه اي مي رسد كه ديگر نمي تواند واكنشي سنجيده و كنترل شده به وضعيت موجود ابراز نمايد ، پس اعصابش به هم ميريزد و « خونسردي اش را از دست      مي دهد .»   اين معضلي است كه نه تنها بي ايمانان  بلكه ايمانداران نيز با آن دست به گريبانند .



من غالبا درباره خادماني مي شنوم كه به شدت افرادي تندخو و عصبي هستند . گاهي اين مردان خدا روزهاي يكشنبه براي مردم موعظه مي كنند ولي در طول تمام هفته با همسران و كاركنان زير دست خويش با هتاكي يا فحاشي رفتار مي نمايند. من حتي شنيده ام كه خادمي به خاطر حمله ور شدن به فردي كه با او مشغول بحث و جدل بوده ، متهم شده است . نبايد چنين باشد ! شايد ما فراموش كرده ايم كه پولس رسول گفته كه شخص « خشن » صلاحيت خدمت كليسايي ندارد ( اول تيموتاوس 3: 3 )



من مسئله عصبانيت را جدي مي گيرم . اخيرا يكي از پسرانم را ترغيب كردم تا از يك مشاور مسيحي كمك بگيرد . آنقدر با مهرباني و وقار با او برخورد كردم كه پسرم به رغم اكراهش قبول كرد پيش مشاور برود . من هم همراهش رفتم . نه تنها براي كمك به پسرم ، بلكه براي يادگيري بيشتر. آتش قدوسيت بر زندگي من فرود آمده و با من مي ماند ، ولي تقدس به هيچ وجه معناي انزوا و دوري از ديگران نيست . اكنون من بيش از پيش به وجود برادران و خواهرانم وابسته ام . مشاور به ما چند رهنمود عملي داد تا پسرم با كمك آنها بتواند بر واكنش هاي عصبي اش غلبه كند . از آن روز به بعد ما شاهد تغييراتي در او بوده ايم . مشكل ديگر تحت كنترل در آمده است . پيرامون مشكل دعا كرديم . بعد وارد عمل شديم و ياري طلبيديم . مواقعي هست كه خدا درباره نحوه حل يك معضل به شما هيچ « مكاشفه » اي نمي دهد ، بلكه افرادي را سر راهتان قرار      مي دهد تا از ايشان كمك و راهنمايي بگيريد . نسبت به هر دو طريق باز و پذيرا باشيد . خدا بهتر مي داند كه چگونه ياريتان دهد .



اگر از يك سرخوردگي مزمن رنج مي بريد يا هر بار كه به ياد وضعيت خاص يا فردي بخصوص مي افتيد عصباني مي شويد ، در اين صورت نيار به شفاي يافتن داريد . اين سرخوردگي مزمن مي تواند مانع از خدمت كردن شما شود .



شايد از كليسايتان يا رهبرانشان سرخورده شده ايد . شايد خودتان شبان يا رهبر مسيحي هستيد كه از اعضايتان سرخورده شده ايد . سرخوردگي به هيچ وجه حسي غير طبيعي نيست ؛  در زندگي زميني از اين اتفاقها مي افتد . عصبانيت هم پيش مي آيد . كتاب مقدس عصباني شدن را براي ما جايز دانسته . گناه موسي خشمگين شدن نبود ، گناه او اين بود كه خشمش ريشه در عدم توكل ، نافرماني ، و بي حرمت ساختن نام خدا داشت . آنچه كتاب مقدس مي گويد اين است كه در حالت خشم نبايد گناه كنيم  ( افسسيان 4 : 26 ) نبايد بگذاريم خشممان به طرق غير خدايي متجلي گردد .



روزي برادر ايمانداري كه خود را نبي مي دانست به دفتر من آمد . آن موقع من تازه به سمت شبان ارشد كليسا منصوب شده بودم. او انگشت نكوهش و محكوميت را به سويم نشانه گرفت و گفت : « تو شبان اين كليسا نيستي و هرگز هم نخواهي بود . »



وقتي اين كلمات را شنيدم ، اولش ستون فقراتم يخ زد ، با خودم فكر كردم ، شايد ما اشتباهي مرتكب      شده ايم. لحن حرف زدنش با من طوري بود كه گويي حاضر است مرگ مرا ببيند. ولي شباني ام را نه .   وقتي دفتر كارم را ترك كرد ، نوميدي و سرخوردگي دلم را فرو گرفت ، چون مي دانستم كه اين سرآغاز تلخي است . ولي بعد زانو زدم و به خداوند گفتم : « تا قلبم را نشكني ، از روي زانوهايم  بلند نمي شوم .»



خوب مي دانستم كه كه اگر اين حس انزجار ادامه پيدا كند ، تبديل به ريشه مرارت خواهد شد . فكري      نامقدس به ذهنم خطور كرد :  ديگر در كليسايم به هيچكس اجازه نبوت كردن نخواهم داد . خودم را از دست هر نبي و نبوت در كليسا خلاص خواهم كرد . به خاطر رفتار خصمانه يك نفر، من با افكاري از اين قبيل  سرگرم شده بودم .



چند دقيقه اي از زانو زدنم نگذشته بود كه شروع به گريستن كردم و از خدا براي آن نبي رحمت طلبيدم . قلبم تبديل شد. اما  به رغم دعاهايم ، آن نبي از لحاظ روحاني روز به روز بدتر شد . چند هفته بعد او با كلماتي نفرين گونه شروع به اهانت نسبت به رهبران كليسا نمود. وضع او از قبل بدتر شده بود . پس براي خودمان استراتژي خاصي اتخاذ كرديم . تصميم نگرفتيم كه او را به شيطان بسپاريم ، بلكه مصمم شديم با دعاهايمان او را احاطه كنيم تا زماني كه از لحاظ  روحاني درست شود . شش ماه بعد به خاطر اعمال حكمت روحاني ، به كار بردن روش هاي اصلاحي  و شكيبايي بسيار از سوي رهبران كليسا ، شخص مورد نظر احيا شد . يك روز او را براي بار ديگر ملاقات كردم. اين بار وي چنين گفت : « من مي دانم كه شما خادم خداوند براي كليسايش مي باشيد .»  مشاهده چرخش روحاني حقيقتا مستلزم وقوع يك معجزه بود !







يك لحظه خشم ، يك عمر زيانكاري



به عقيده من ظرفيت موسي براي خشمگين شدن ، جزيي  از شخصيت خدادادي وي بود . او در مواردي كه به خدا بي حرمتي مي شد عصباني مي گرديد . وقتي قوم اسرائيل از شريعت خدا نافرماني مي كردند ، موسي خشمگين مي شد . ولي اين بار ، او از خشمش به شيوه اي غير خدايي استفاده كرد . از اين رو يك لحظه خشمش به عمري خسران و زيان انجاميد . اين اتفاق چهار دليل اوليه داشت.



1- موسي از اقتدارش استفاده غلط كرد

كلام خدا مي گويد  كه خداوند به موسي  فرمود كه چوبدستي را از حضور خداوند بردارد . اين چوبدستي همان عصاي هارون بود كه پيشتر به هنگام رويارويي مدعيان با خدا ، به طرز معجزه آسايي شكوفه آورده بود و خدا دستور داده بود كه اين عصا در خيمه اجتماع نگهداري شود (  نگ به اعداد باب 17 ) .  اين عصا نشانه اقتدار و  مسح خدا بود . خدا دستور داده بود كه موسي هنگامي كه مي خواهد پيش روي قوم بايستد ، اين عصا را در دست بگيرد ، سپس به صخره بگويد تا آب از خود جاري سازد . اين در زندگي موسي لحظه اي خطير بود ، ولي او از اقتداري كه خدا به وي داده  بود استفاده غلط كرد و عصاي هارون را به صخره زد .



ما زن جواني را مي شناختيم كه بسيار با استعداد بود و در كليسايش ارگ مي نواخت . او هم در جلسات كليسايي نوازندگي مي كرد وهم براي سرايندگان و خلاصه براي همه مناسبتهاي كليسايي . در كليسا هم فرد نسبتا سرشناسي بود . اين دختر در آستانه فارغ التحصيلي از دبيرستان بود و مثل بسياري از جوانان هم سن و سالش در كليسا در صدد آمادگي براي ورود به دانشگاه برود.



نانسي ( نامي كه ما براي او انتخاب كرده ايم ) در مورد اشتياقي كه براي خدمت دارد و لازمه اش حضور در مدرسه كتاب مقدس و تحصيل الهيات است ، با شبانش صحبت كرد . شبان به او جواب داد : « نه ، تو نمي تواني بروي . اگر بروي پس چه كسي براي ما ارگ بنوازد ؟ »  ب ااينكه شبان را در كليساي فرار داده بودند تا مراقب وضعيت روحاني اعضاي كليساي خود باشد ، او به خاطر راحتي شخصي خودش از اين اقتدار سو استفاده كرد ؛ او نخواست براي كليسايش به دنبال نوازنده ديگري بگردد .



نانسي در كليسا ماند و به نواختن ارگ ادامه داد. اما وقتي ديد كه ديگران به دانشگاه و كالج كتاب مقدس رفتند ، احساس كرد كه به خاطر حرفهاي شبان تمام نقشه هايش براي آينده نقش بر آب شده است . كمي بعد ، با وجودي كه انگشتانش روي كليدهاي ساز بود ولي دلش در دنيا پرواز مي كرد. عاقبت هم با مردي بي ايمان ازدواج كرد و رفت . آخرين باري كه از او خبر گرفتم ، با شوهر دومش زندگي مي كرد .



رهبران كليسا بايد مراقب باشيند كه از قتدارد روحاني كه خدا بديشان بخشيده استفاده غلط نكنند و به حوزه هايي كه صلاحيت ندارند وارد نشوند ؛ خصوصا در مواردي كه تصميمشان ممكن است به راحتي شخص خودشان بينجامد . وقتي  ما از اقتدارمان سواستفاده كنيم ، به جاي اينكه به ديگران كمك كنيم تا راده خدا دريابند ، به آنها ديكته مي كنيم كه اراده خدا برايشان چيست .



به اعتقاد من كليسا اكنون در مقطعي قرار گرفته كه « صخره را زدن » در خدمت ، ديگر لزومي ندارد – تنها بايد « به  صخره بگوئيم » . ديگر لازم نيست با پيغام محكوميت بر « كوه سينا » بايستيم . بايد خود را در وضعيت بالاي « تپه جلجتا » قرار دهيم و براي مردم پيغام اميد و نجات را موعظه كنيم .



يكبار براي خدمت به يكي از كشورهاي آمركاي مركزي رفته بودم. در فاطله ميان فرودگاه تا محل برگزاري جلسات ، ميزبانم به من گفت : « كشيش سرجيو ، مايليم نكته اي را به شما تذكر بدهيم . در اينجا كه شما مي خواهيد موعظه كنيد ، واژه تقدس معناي منفي و بدي پيدا كرده بهتر است از به كار بردن اين واژه پرهيز كنيد . »  سپس برايم توضيح داد كه اين واژه آنقدر در كليساها به شيوه اي بد و منفي مورد استفاده  قرار گرفته كه اصلا مردم از شنيدنش گريزانند . او به من گفت : « آنها اين واژه را چماقي كرده اند و با آن مدام بر سر مردم زده اند.»



پيش از آغاز جلسه براي دعا كردن به اتاقم رفتم و از خداوند پرسيدم كه اگر من واژه تقدس را به كار نبرم ، آيا او باز با من خواهد بود . براي موعظه كردن بودن استفاده از اين واژه نياز به مجوز او داشتم . چرا كه پيغامم براي مردم آن كشور پيغامي آتشين در مورد تقدس بود و خود خداوند اين پيغام را در دلم نهاده بود . خداوند به من اجازه داد .    به جاي استفاده از واژه تقس ، واژه هاي ديگري چون تخصيص ( تقديس ) ، تطهير ، وقف به خداوند و نظاير آنها ار به كار بردم . اما در جلسه سوم احساس كردم كه ديگر ذهن مردم آنقدر آزاد شده كه بتوانم خود واژه تقدس را مورد استفاده قرار دهم . قدرت خدا بر آن جلسه نازل شد . بيش از شش هزار نوجوان در اين جلسه حضور داشتند . من هنوز نكته دوم پيغامم را به اتمام نرسانده بودم كه صدها نفر از اين نوجوانان بلند شدند و شروع به جلو آمدن كردند . اول كار من حتي مطمئن نبودم كه اصلا آنها متوجه كاري كه مي كنند ، هستند يا خير . آنها آمدند و مقابل محراب ايستادند . بسياري از آنها همانجا زانو زده بودند و تا زمان كه من باقي موعظه راتمام كردم ، گريه مي كردند و از خدا مي خواستند آنها را تقدس تعميد دهد .



تقدس بد نيست ، ولي در آ‹ برهه لزومي نداشت من چوبدستي را بردارم و صخره را بزنم . خدا مسح خود را عوض كرد. همانطور كه خدا به موسي گفت : « به صخره بگو » به من هم روشي تازه براي خدمت در آن شرايط خاص عطا كرد .



با وجودي كه خدا به موسي فرموده بو كه به صخره بگويد ، موسي چنان از بني اسرائيل نافرمان و عاصي خشمگين بو كه صخره را با عصا زد . مي توانم تجسم كنم كه او به بني اسرائيل گفت : « آب مي خواهيد ؟ بسيار خوب ، اين هم آب »  و درهمين حال به صخره كوبيد .



در هر خدمتي كه خدا شما را براي انجامش فراخوانده ، اطمينان حاصل كنيد كه به دقت به دستورهايش گوش فرا داده ايد . تا در اين صورت مسح او را با خود داشته باشيد. همه ما براي خدمت به خداوند خوانده شده ايم . اما هيچوقت سعي نكنيد با به انجام رساندن دعوت او به طريقهاي انساني ، از اقتداري كه خدا به شما سپرده استفاده غلط بكنيد . « صخره را زدن » به جاي  « به صخره گفتن » به خيلي از مسيحيان صدمه زده است .



سوء استفاده از اقتدار كار آساني است . به خوبي نخستين روزهاي ازدواج با همسرم را بياد دارم . در آن مقطع زماني تلاش مي كردم موضوع اقتدار  شوهر در خانه را جا بيندازم . ولي درست نمي دانستم چطور بايد اين كار را انجام داد . از خدا خواسته بودم به من زني پاكدامن و باهوش عطا كند ، زني كه قادر باشد در مواقعي كه به او احتياج فكري پيدا مي كنم ، ياريم دهد . ولي حالا كه خدا چنين زني نصيبم كرده بود ،     نمي دانستم با او چه برخوردي بكنم ! بايد ياد مي گرفتم كه از اقتدارم به عنوان يك شوهر سوء استفاده نكنم .



پدر بزرگ من ، ايتاليايي تبار است و عادت دارد كه هميشه اخلاق تند و عصبي خود را به پيشينه ايتاليايي خود ربط دهد . خيلي ها گناه  بدخلقي خودشان را به گردن ريشه هاي قومي ونژادي خويش       مي اندازند – اين مسئله وقتي شيوع بيشتري مي يابد كه آن افراد از موطن اصل و مادري خويش دور هم  باشند ! پدر بزرگم هر وقت عصباني مي شد ، با مشت روي ميز مي كوبيد . بچه كه بودم ، با ديدن اين صحنه و پرتاب شدن بشقابها و كارد و چنگالهاي نقره به هوا ، سخت به هراس مي افتادم . اما اين ديگر اوج عصبانيت او بود و از اين حد پيشتر نمي رفت .



نمي دانم كه آيا پدر بزرگم با كوبيدن روي ميز از اقتدارش در خانه سوء استفاده هم مي كرد يا نه . اگر خدا به شما نگفته كه روي ميز مشت بكوبيد و شما اين كار را انجام دهيد ، از اقتدارتان سوء استفاده      كرده ايد . بايد در روابطمان با ديگران دقت كنيم كه همان واكنشي را از خود نشان دهيم كه خدا از ما خواسته است . نبايد از اقتدار سوء استفاده كرد.



يكي از حوزه هايي كه در آن سوء استفاده از اقتدار مي شود، حيطه پدر و مادر بودن است وقتي پدر يا مادري با نوجواني كه كنترلي بر او ندارد به شيوه اي پرخاشجويانه و عصيانگرانه رفتار مي كند ، روياروي مي شود ، براي نشاندن فرزند به سر جايش به تهديد ، متوسل مي گردد. اما به كار بردن كلمات شديد اللحن و جيغ كشيدن مي تواند نوعي استفاده غلط از اقتدا پدري يا مادري باشد. بالا بردن طنين صدا بر بالا رفتن ميزان اقتدار تاثيري ندارد.



روزي از يكي از كمك شبانانم خواستم به خانواده اي كه چند هفته بود به كليسا نمي آمدند زنگ بزند و جوياي احوالشان شود . وقتي با آنها تماس گرفت به او گفتند : « نه ، هيچ مشكلي نيست ؛ حال و اوضاع همه ما خوب است . همه چيز روبراه است » . بعد گوشي را گذاشتند . غافل از اينكه بچة خردسالشان دكمة آيفون تلفن را قبلا فشار داده بود و تماس قطع نشده .



كمك شبان بيچاره نمي توانست آنچه را كه مي شنود ، باور كند . از گوشي تلفن سيل الفاظ ركيك و فحش و جيغ و نفرين سرازير بود – آنهم از يك خانة به ظاهر مسيحي . كمك شبان از شنيدن اين كلمات بهت زده شده بود .



بعدها او به من گفت :  « آنها با من خيلي خوب حرف مي زدند . واقعا فكر كردم همه چيز روبراه است ، تا آن لحظه اي كه آنها تصور كردند گوشي را گذاشته اند و تماس قطع شده ، آنوقت كلمات ركيك ميانشان به پرواز در آمد . »



دوست عزيز، هميشه و در هر لحظه يك خط آزاد تلفن در خانه شما باز است . آسمان آنچه را مي گوييد مي شنود . بايد در خانه اقتدار خادمانه برقرار باشد . جيغ و فرياد كردن ، از كوره در رفتن و تهديدهاي پوچ و تو خالي كردن در خانوادة الهي هيچ جايي ندارد . بايد با وضعيت به وجود آمده حرف زد ، نه اينكه آن را با عصا كوبيد .



وقتي فردي در سمت رهبري است ولي قلبش مرتبا جريحه دار مي شود ، ديگر آرامشي نمي تواند داشته باشد . وقتي پيوسته خشمگين مي شود ، نمي تواند رهبري موثري از خود ارائه دهد . اين موضوع به حدي آزار دهنده است كه پولس به ما مي گويد : « اعمال نفس روشن است : ... خشم ... و مانند اينها . چنانكه پيشتر به شما هشدار دادم ، باز مي گويم كه كنندگان چنين كارها پادشاهي خدا را به ميراث نخواهند برد »   ( غلاطيان 5 : 19 – 21  )



من هميشه فكر مي كردم كه خدا از ارتكاب زناي يك فرد سخت ناراحت مي شود ، ولي هر از گاهي عصباني شدن كه اشكالي ندارد و اين مطلب را جسته و گريخته در كلامش هم مي توان ديد . ولي اصلا موضوع اين نيست . خدا از قومش انتظار دارد حلم و صبوري عيسي مسيح را از خود بروز دهند . خشم موسي منجر به نافرماني او شد و به همين خاطر اجازه ورود به سرزمين موعود را به دست نياورد . نگذاريد اظهار خشم و عصبانيت ، شما را از آينده اي كه خدا برايتان در نظر گرفته ، محروم سازد .



عصبانيت در ميان مسيحيان امري كاملا شايع است . به اين دليل كه مردم فكر مي كنند با عصبانيت كارها بهتر پيش مي رود . سالها پيش ، از مرد جواني كه براي ماموريتهاي مسيحي به آرژانتين آمده بود ، پرسيدند : « چرا شما اينقدر جدي هستيد ؟ هميشه و در همه حال ناراحت به نظر مي رسيد .»



او پاسخ داده بود : « چون وقتي جدي و عصبي هستم ، ظاهرا بهتر چيز ياد مي گيرم . »



شايد به نظر برسد كه جيغ زدن و تهديد كردن براي مدتي محدود جواب مي دهد . اما وقتي جواب مي دهد ميل به ارائه اين شيوه در شما تقويت مي شود چون مي خواهيد همچنان  نتيجه بگيريد . با اين حال خشم گرفتن با پارسايي خدا جور در نمي آيد :   « زيرا خشم آدمي پارسايي مطلوب خدا را به بار نمي آورد         ( يعقوب 1 : 20 ) »



هميشه همة ما در معرض اين وسوسه هستيم كه از اقتداري كه به ما داده شده سوء استفاده كنيم . كتاب مقدس به ما مي آموزد كه وقتي عصباني هستيم نبايد از روش « زدن » استفاده كنيم . در اين مواقع بايد روش « گفتن » را به كار گرفت . خدا به موسي دستور داده بود كه به صخره بگويد ، نه اينكه آن را بزند . ما در دورة فيض الهي زندگي مي كنيم . از ما انتظار مي رود كلام خداوند را بگوييم – اين محكم ترين عصايي است كه مي توان براي اصلاح به كار برد .





2- موسي در حالت عصبانيت خدمت كرد ، نه اطاعت



خدمت موسي را مي توان « خدمت توام با دلخوري » نام نهاد . او اين خدمت را در كوران سرخوردگي فزاينده انجام مي داد . موسي به جاي ديدن وعدة خدا كه گفته بود :  « من از صخره آب جاري خواهم ساخت» ، تنها مشكل را مي ديد .



تصميم با خود ماست كه مشكل را ببينيم يا وعده را . بعضي مشكلات اجتناب ناپذيرند . اما اگر ما به   وعده هاي خدا در زندگيمان نگاه كنيم ، او با قلبمان صحبت خواهد كرد و به ما كلام خدا ( Rhema )   را خواهد بخشيد . اين كلام ، كلام اميد است و ما را قادر خواهد ساخت وعدة خدا را با ايمان بپذيريم و به او وفادار بمانيم . وقتي بر وعدة او متمركز مي شوديم ، بيشتر توكل كردن به او را ياد خواهيم گرفت و ديگر كنترل خودمان را از دست نخواهيم داد. علت از دست دادن كنترل اعصاب ، نداشتن توكل است .







3- موسي با بازگشت به گذشته ، فرصت تازه را از دست داد



وقتي عيسي به اورشليم آمد ، از اينكه مردم اورشليم زمان تفقد خدا در مورد ايشان را درك نكرده اند ، اظهار تاسف كرد . در عهد جديد براي تعريف زمان ، دست كم دو واژه به كار رفته است :  1)    كرونوس  ( choronos )  2- كايروس ( kairos )   . كرونوس زماني است كه ما آن را با تقويم يا ساعت اندازه   مي گيريم . كايروس ، « لحظة خدا » است – برهه اي خاص از زمان كه خدا در زندگي ما وارد مي شود .



هنگامي كه قوم اسرائيل بر سر آب هياهو ، راه انداختند ، فرصتي تازه در اختيار موسي قرار گرفت . اين براي موسي فرصتي خداداد بود تا شخصيت خدا را به مردم بشناساند . اما موسي مفهوم كاربرد لحظة كايروس را نفهميد ، او تنها متوجه كرونوس بود . نمونه ديگر فرصت انتخاب ميان لحظه كايروس و زمانبندي كرونوس را مي توانيم در داستان مرد زمينگيري كه كنار حوض بيت حسدا افتاده بود ( يوحنا 5 ) ، بيابيم . كلام خدا مي گويد كه هر از گاه فرشته اي مي آمد و آب حوض را حركت مي داد و در اين موقع اولين كسي كه خود را به درون حوض مي انداخت ، شفا مي يافت . از اين رو مرد افليجي بدون توجه به گذر زمان ( كرونوس ) ، كنار حوض نشسته بود تا آن لحظه ( كايروس ) فرا برسد و فرشته آب حوض را حركت دهد ، تا بلكه وي خود را در آب انداخته شفا پيدا كند .



از آنجايي كه مرد زمينگير قادر به جهيدن بهدرون آب نبود ، هر بار كه آب حوض به حركت در مي آمد ، او نمي توانست اولين كسي باشد كه خود را به حوض مي رساند . وقتي عيسي او را ديد كه آنجا دراز كشيده و دريافت كه هيچكس را ندارد تا او را به آب بيندازد ، از او پرسيد : « آيا مي خواهي سلامت خود را بازيابي ؟ » در واقع معناي پرسش عيسي اين بود : « آيا صرفا منتظر لحظه كرونوس هستي ، يا آماده اي تا لحظهُ ورود خداوند به زندگيت ( كايروس ) را تجربه نمايي ؟ » آنگاه عيسي مستقيما وي را شفا بخشيد . من باور دارم كه خيلي از ما مسيحيان مدتهاست منتظر لحظهُ كايروس هستيم : تا فرشته اي با حضور خود بركت را به خانه هايمان بياورد. تا معجزه اي در زندگيمان به وقوع بپيوندد ،  تا براي ادامهُ راه به ما قوت ببخشد يا بچه هايمان را كه جذب دنيا شده اند ، به خانه باز گرداند . حتي اگر خيلي وقت است در انتظار به سر مي بريم ، از جانب خدا براي ما لحظهُ كايروسي وجود دارد و آن هنگامي است كه عيسي به ملاقاتمان مي آيد . اگر لحظهُ ديدا را از دست ندهيم ، او در ميانمان معجزات به ظهور خوهد رسانيد .



موسي درست در لحظهُ كايروس زندگيش ، هنگامي كه مي بايست به صخره بگويد ، در اطاعت از امر الهي به صورت گزينش عمل كرد و فرصت را از دست داد . او با قوم حرف زد و خيلي چيزها را كه خدا از او خواسته بود بگويد ، به آنها گفت . با اين همه ، فرصت گفتن به صخره و از اين رهگذر امكان جلال دادن خدا از طريق نوعي جديد از معجزه را از دست داد . او كار خود را با خشم و ضربه زدن به صخره پايان داد.



گاهي اوقات ، وقتي عصباني هستيم ، دوست داريم به گذشته بازگرديم مثلا داريد در زندگي مسيحي به پيش مي رويد و اوضاع هم بر وفق مراد است ، اما ناگهان موضوعي باعث سرخوردگي و خشمتان مي شود و آن وقت ميل به بازگشت به گذشته در شما قوت مي گيرد . بعضي از ما مسيحيان در امورد خدا خيلي كند رشد مي كنيم ، اما خدا همچنان به شكل دادن شخصيت ما ادامه مي دهد و كمكمان مي كند بر خشمما غلبه كنيم . اگر مي خواهيم در باند سرعت حركت كنيم بايد خشم را كنار گذاشته آدمهاي حليمي شويم .



مذبح خداومند در باند آخر جاده قرار دارد ، آنجايي كه بايد صد در صد وجودمان را به او تقديم كنيم . در پاي مذبح اوست كه وقف و سرسپردگي خودمان را نسبت به خدا و قوم خدا تجديد مي كنيم . آنجايي است كه ما مي گوييم : « من ديگر خشم نمي گيرم .»



ما به نيروي خود قادر نيستيم اين وعده خدا را نگاه داريم، مگر اينكه قدرت خدا بر ما نزول فرمايد . قدرت او هم زماني نازل  مي شود كه بداند ما از قدرتش به طريقي درست استفاده خواهيم كدر . آن وقت ما را با آتش قدوسيت خود تعميد مي دهد و قوت لازم براي طي اين سفر را به ما خواهد بخشيد .



موسي مسح و قدرت خدا را به روش درست مورد استفاده قرار نداد . او براي حل مسائل به روش گذشته – استفاده از خشم – رجوع كرد . با اين وجود ، همين مرد تبديل به مردي حليم و آرام گرديد . شايد شما هم مثل موسي باشيد و از شخصيتي خشن در درونتان رنج ببريد . با اين حال من ايمان دارم كه عوض خواهيد شد . آتش خدا شخصيت شما را عوض خواهد كرد . اگر در زندگي خود مسبب جدايي يا مشاجره اي بوده ايد ، من يقين دارم كه خدا فيض خواهد داد تا از اين پس تبديل به سفير صلح و آرامش شويد و به جاي فصل كردن ، انسانها را به هم وصل نماييد .



عيسي به فريسيان فرمود : « شما خود براي حفظ سنت خويش ، حكم خدا را زير پا مي گذاريد ... اي رياكاران ! » ( متي 15 : 3 و 7 ) . مردم معمولا مي خواهند به سوي سنن گذشتهُ خويش بحعت كرده طبق روال قديم كارهايشان را انجام دهند . يكي از موانع پيشرفت مردم در كارهايشان وجود اين ذهنيت است كه مي گويند : « ما هميشه از اين طريق انجام داده ايم . دوست نداريم روشمان را عوض كنيم . » آنچه كه قبلا بيداري محسوب مي شده ، اكنون مي تواند براي ما تبديل به عصيان شود .





4- بد جلوه دادن خدا در نظر مردم



خداوند در انظار قوم اسرائيل خويشتن را خدايي قدوس نشان داده بود . او همواره امين بوده و خود را نسبت به قوم اسرائيل متعهد مي دانست . او عملا ثابت كرده بود كه خدايي امين و عادل است . حتي به رغم بي وفايي انسان ، او وفادار و امين باقي مي ماند .



اما موسي طور ديگري عمل كرد . كتاب مقدس مي گويد كه او به قدر كافي به خدا توكل ننمود و حرمت خدا را نگاه نداشت . رفتار او به اعتبار خدا به عنوان خدايي صادق در ميان قومش خدشه وارد كرد . در اين مورد از موسي پيروي نكنيد . آيا جوابهايي كه به ديگران مي دهيد چنان تيز و برنده است كه روح آنها را جريحه دار مي سازد . اگر چنين است ، پس بدانيد كه با رفتار و گفتارتان ممكن است خدا را در نظر ديگران بد جلوه دهيد .



من مرد خدايي را مي شناسم كه كليساهاي بسياري تاُسيس كرده و در ميان ملل زيادي موعظه نموده است . او اشتياقي وافر به نجات جانهاي گمشده و غيرتي شديد براي پاكي داشت . با اين حال وي از اخلاق بسيار تندي برخوردار بود و با شباناني كه زير دست خود تربيت مي كرد ، با عصبانيت و تندي برخورد    مي نمود . او با آنها مثل بچه هاي خودسر رفتار مي كرد و اغلب در ملاء عام به آنها پرخاش مي نمود . سرانجام شبانان مزبور تصميم گرفتند از زير يوغ او خارج شوند و تنهايش بگذارند . پس جذب سازمان مسيحي ديگري شدند . عاقبت اين مرد به دليل اخلاق پرخاشجويانه اي كه داشت خدمت خود را از دست داد . عصبانيت و از كوره در رفتن ناشي از عدم توكل كامل است . ما هنگامي از كوره در مي رويم كه مي گوييم : « من يقين ندارم كه خدا بتواند اين شباناني را كه من تربيت كرده ام عوض كند ، من  ايمان ندارم كه خدا آنقدر قدرت داشته باشد كه بر ضعفهاي آنان فايق آيد ، من به اين افراد ديگر هيچ اميدي ندارم .» اين امر مي تواند در خانواده ، كار ، گروههاي خانگي يا حتي در ازدواج برايتان رخ بدهد . توكل نداشتن موجب برانگيخته شدن خشم مي شود .



اگر مشكلتان اين است ، در حضور خداوند به خشم و عصبانيت خود اعتراف كرده توبه نماييد . شايد مدتهاي زياد است كه در صدد علاج اين خشم برآمده ايد و حتي بارها به آن اعتراف و از آن توبه كرده ايد . ولي نتيجه اي نگرفته ايد . اشكالي ندارد ، يكبار ديگر توبه كنيد ، ولي اين بار تعميد تقدس خداوند را نيز دريافت نمائيد .



شيوه درست ابراز واكنش



زماني بود كه موسي هنگام رويارويي با غرغرها و شكايتهاي قوم اسرائيل طور ديگري واكنش از خود نشان مي داد . در واكنش او در اعداد 20 نسبت به خروج 17 تضادي مشاهده مي كنيم :



« قوم با موسي منازعه كرده گفتند : ما را آب بدهيد تا بنوشيم »  موسي بديشان گفت : « چرا با من منازعه مي كنيد ، و چرا خداوند را امتحان        مي نمائيد ؟ »  و در آنجا قوم تشنهُ آب بودند ، و قوم بر موسي شكايت كرده گفتند: « چرا ما را از مصر بيرون آوردي تا ما و فرزندان و مواشي ما را به تشنگي بكشي ؟ » آنگاه موسي نزد خداوند استغاثه نموده و گفت : « با اين قوم چه كنم ؟ نزديك است مرا سنگسار كنند . » خداوند به موسي گفت : « پيش روي قوم برو ، و بعضي از مشايخ اسرائيل را با خود بردار و عصاي خود را كه بدان نهر را زدي به دست خود گرفته برو. همانجا من در آنجا پيش روي تو بر آن صخره اي كه حوريب است ، مي ايستم و صخره را خواهي زد تا آب از آن بيرون آيد ، و قوم بنوشند .»  پس موسي به حضور مشايخ اسرائيل چنين كرد و آن موضع را  مسه و مربيه ناميد ، به سبب منازعه بني اسرائيل و امتحان كردن ايشان خداوند را ، زيرا گفته بودند : « آيا خداوند در ميان ماست يا نه ؟ » ( خروج 17 : 2-7 )



در اين رويداد نخست وقتي قوم اسرائيل به آب نياز پيدا كرده لب به شكايت گشودند ، به خدا توكل نكردند ، ولي موسي توكل كامل نمود . نبود آب در منش موسي خللي ايجاد نكرد. اما در اعداد 20 وقتي آن واقعه تكرار گرديد ، موسي واكنشي ديگر از خود نشان داد. او خشم و ناراحتي از دست قوم را در دل خود انباشته بود – تمام غرغرها و شكايتهاي فزاينده و پايان ناپذير قومي كه وي هدايتشان را بر عهده داشت در سينه او تلنبار شده بود . ديگر كاسه صبرش لبريز و شخصيتش در آستانه در هم شكستن بود .



آيا شما هم در چنين وضعيتي قرار داريد ؟ آيا موضوعي هست كه مرتبا در زندگيتان تكرار مي شود و موجب بروز خشم و عصبانيت در شما مي گردد و احساس مي كنيد كه ديگر قادر به تحملش نيستيد ؟ آيا شخصا با اين قضيه برخورد كرده ايد ؟



اين اواخر ميان دو تن از پسرانم دعوايي رخ داد. حتي با وجودي كه خانه ما ، يك خانه مقدس مسيحي است گاهي اختلافاتي پيش مي آيد كه بايد حل شوند . پسران من خيلي كم سن و سال هستند و ما در حال حاضر مشغول فرايند پرورش آنان در طريقهاي خداوند هستيم . دو پسر مورد نظر برسر موضوع پيش پا افتاده و كوچكي سخت عصباني شده به جان يكديگر افتاده بودند . شروع به تاُديب پسر بزرگترم كردم كه دوازده ساله بود . متوجه شدم كه او به قدري عصباني است كه نمي تواند خود را كنترل كند . آنچه مرا ترساند جسم نحيف او نبود ، بلكه آن خوي جسماني كه در وجود او بود مرا به هراس انداخت .



در آن لحظه جنگ قدرت ميان پدر و پسر در گرفته بود. احساس كردم روح القدس در درونم مي گويد : « داري چكار مي كني ؟ چرا با مسئله شخصي برخورد مي كني ؟ »



بلافاصله خونسردي ام را باز يافتم و گفتم : « پسرم ، من با تو دعوا ندارم . از شيوه اي كه فعلا براي پيشبرد كارهايت انتخاب كرده اي ، جداُ مايوس هستم . »  عملا من عقب نشيني كردم. خيلي زود تاُثير مثبت اين عقب نشيني را در پسرم مشاده كردم . خشم او شروع به فروكش كردن نمود .



چند دقيقه بعد به اتاقم آمد و از من عذرخواهي كرد . بعد پيش برادر كوچكترش رفت و از او هم معذرت خواست . حتي به آشپزخانه رفت و چاي درست كرد تا با من و دو برادر ديگرش ، چهارتايي بشينيم و چاي بنوشيم . به اين ترتيب مجلس آشتي كنان برپا نمود . اي كاش مي شد به شما بگويم كه از آن به بعد هر بار كه تنشي بروز مي كند ، من با  همان روش آن تنش را از زندگي خانوادگي زوده ام ؛ ولي متاسفانه چنين نيست. اما در مواقعي كه مي توانم بر اعصابم مسلط شوم و يك نزاع يا دعواي بالقوه را به فرصتي تبديل كنم كه بچه هايم از آن الگو بگيرند ، خيلي لذت مي برم .



موسي در خروج 17 الگوي خوبي براي پيروي در مواقعي كه با مشكل غرغر و شكايت روبرو هستيم ، به ما ارائه كرده است . او با مسئله شخصي برخورد نكرد . به قوم گفت : « چرا خداوند را امتحان          مي نمائيد؟ »  ( آيه 2 ، تاُكيد از نگارنده است ) . او از دست قومش به تلخي خشمگين نشد، بلكه از خدا براي حل مشكل، رهنمودهاي ويژه خواست . بعد هم مو به مو رهنمودهاي خدا را اجرا نمود .



هنگامي كه مي خواهيد پيرامون مسائلي كه موجب عصبانيتتان مي شوند دعا كنيد ، به ياد داشته باشيد كه روح القدس در دلتان رهنمودهايي آماده دارد. او خيلي واضع با شما سخن خواهد گفت.



يكي از واقعيتهاي مسيحيت اين است كه خدا مي تواند با ما صحبت كند  و ما هم مي توانيم صداي او را بشنويم. خدا زماني را براي ارائه رهنمود در نظر گرفته . روح القدس با مهرباني  با ما سخن خواهد گفت و راه درست را نشان خواهد داد . بايد از الگوي موسي در خروج 17 تبعيت كنيم ، نه الگوي وي در اعداد 20 . اگر به خداوند پاسخ مثبت بدهيم و تك تك رهنمودهايش را جامهُ عمل بپوشانيم ... اگر با دقت از آنچه قبلا خداوند در دلهايمان نهاده پيروي كنيم ... در زندگي شاهد پيشرفت عظيمي خواهيم بود و نتايج بزرگي را خواهيم ديد .



اگر در دل خود حسي عجيب از الزام روح القدس احساس مي كنيد ، آن را سركوب نكنيد ؛ اين بخشي از رحمت خدا در زندگي ماست . خدا آن انزجاري را كه در لهاي ماست مي بيند. اگر ذكر نام فردي بخصوص يا خاطر‌ه وضعيتي ناراحت كننده ، دل شما را به درد مي آورد ، در اينصورت نيازمند شفاي دروني هستيد .



دعاي توبه



اي خداوند تو را به خاطر هشدارهاي كلامت شكر مي كنم . مادامي كه تو بخواهي و مادامي كه مرا رهنمود عنايت فرمايي ، در وضعيتهاي ناراحت كننده زندگيم تاب خواهم آورد . ديگر شخص پرخاشگر و تندخويي نخواهم بود. مي خواهم خادم تو باشم . مي خواهم انسان حليم و بردباري باشم . با ياري تو حتما عوض خواهم شد .    روح القدس از تو دعوت مي كنم تا با من سخن بگويي و به من بياموزي كه در چنين وضعيتي چگونه بايد واكنش نشان دهم . خداوندا ، پس مانده عصبانيت را از دلم بيرون كن . كمك كن تا با مسئله برخورد نكنم . از تو مي خواهم ياريم دهي تا الگوي ابراز واكنش نسبت به عصبانيت را در خودم تغيير دهم . به نام عيسي ، آمين .

فيليپ از ايران

بالای صفحه
Our website is protected by DMC Firewall!